سلام دوستان گران ارج !
قابل یادآوری میدانم که دوست عزیزم دکتور پرویز آرزو مرا متوجه نکاتی نمودند که جای دارد از ایشان سپاس گزاری نمایم و به امید سرافرازی و همکاری های بیشترشان دراین زمینه وبرای دوستان که لطف نمودند وپیام نوشتند روزهای عاشقانه آرزو می کنم.
به یاد مظلومان که در هفت و هشت ثور قربانی شدند.
دوانفجار
دوشیزه بهارمن این گونه زشت بود
دهقان ما که مور وملخ پروریده بود
موروملخ رسید برافگند باغ را
برکند هرچه خانه و دیوارو خشت بود
دوانفجار، آه ، شکستن، سکوت و هیچ
این گونه غم پی آمد اردیبهشت بود
چای سبز
من خسته تر زقامت یک قهوه خانه ام
باری جدایی های توخم کرده شانه ام
گم کرده است راه خیابان خانه ات
این دل که هر چه داشت به غیراز نشانه ام
من با سکوت قول وقراری نداشتم
اما چو سنگ سخت چنین بی ترانه ام
تصویر موج موج تو در شیشه ای خیال
پر رنگ کرده خواب سیاه شبانه ام
پر گشته ام زپوچیی سیگار و چای سبز
گویی خودم چو قامت یک قهوه خانه ام
خواب
آیینه،آب ، دریا خوابم ویا که بیدار
درباغ ها تو بودی یا کاج یا سپیدار
درجستجوی نامت با واژه پشت واژه
تا مرز عشق رفتم با بال های پندار
آیا حضور گرمت تابیده بود اینجا
انجیر گل نموده ناژو شده است پر بار
نام ترا نوشتم هر چند من ندانم
باید زتو بپرسم نام تو چیست ای یار
صبح است تیلفونم با لطف می نوازد
خوابم وخواب دیدم با چشم های بیدار
انتظار
کسی زآمدن شب به کوچه جار زده است
کسی برای خودش حلقه های دار زده است
کسی که هیچ ندانم چه نسبتی دارم
تمام حق مرا یکسره قمار زده است
به کوچه شام شبیخون نام شب جاری
به خانه رستم وشهنامه را غبار زده است
عزیز رفته مسافر شده از این وادی
دوچشم عاشق ما مهر انتظار زده است
کجاست سایه آسایش برای سرود
پر خیال مرا سیم خاردار زده است
سلام دوستان عزیز این بار نیز مهمان تجربه های سال های گذشته ام خواهی بودید؛ راستش بعد از خواندن شعر های دوستان نازنینم جناب دریا باری وآذریون عزیز این کارهایم مجبورم کردند که در صفحه بگذارم شان به امید سلامتی شما.
بن بست
درچهار راه ايستاده ام
درفراروي من چراغهاي هدايت
به رنگ زرد شگفته
به كجا سفر نمايم
خطاب
ای تجسم تنهایی من
به یاد داشته باش
خفاش می هراسد
آنگاه که نور
دردستانت می شگوفد
عاشقانه
پرنده گان سبز سرود
بر درخت پندارم
لانه می سازند
آنگاه که تو
ترانه چشمانت را
از پنجره عشق
زمزمه می کنی.
پیام
بگو برای خزان
که نیاید امسال
بهارنیامده بود.
زمان
یک قدم پیش فاجعه
یک قدم پس خاطره
بهتراست اینجا بیاویزم خودم
بر حلقه یک دار
تنهایی!
رباعی ها
بیتوسفـــــر دراز دارم ای دوست
یک سینه ترانه،رازدارم ای دوست
بی تو بی تـــــــــو چقدر باید بروم
اینجاکه ترا نیاز دارم ای دوست
چشمان تو با سپیده هم پیوند است
آمیزه اشک انتظار چند است
چشمان تو رودبار جاریی غزل
پاکیزه ترین ترانه ء اروند است
تصویر نگاه تو هنوزم یاد است
درآتش خرمن ِ خیالم باد است
ای دخترکِ ترانه های دل من
نام ِ دگر سکوت من فریاد است
با زمزمه وترانه جاری شده ای
از چشمه نور آبیاری شده ای
از سنگ وستاره ودرخت ودریا
درباورمن تو یادگاری شده ای
نام تو طراوتِ بهار است مرا
باغ غزل و شگوفه زار است مرا
با نام توابتدای یک فصل بهار
مفهوم تمام روزگار است مرا
تا باغ شگفت یادگارت گفتم
پاییز تپید نو بهـــــارت گفتم
تنها تنها دراین دیار غربت
بنشستم ودرد انتظارت گفتم
گلهای ترو جوانه را آتش زد
ازدردِ کدام زخــــم فریاد کنم
آواز مرا ترانـــــه را آتش زد
درلانه سبز سار آتش خوردیم
ازباغچه تا بهار آتش خوردیم
تا فاجعه را گلوی فریاد شدیم
برقامتِ چوبدار آتش خوردیم
توسبز شوی بهار من سبز شود
یک باغچه روزگارمن سبز شود
تو ابر شوی ببــــــاری آرام آرام
خاکسترو شوره زار من سبز شود
همسایه آفتاب بــــــــــودی گفتم
بر پرسش دل جواب بودی گفتم
پرواز بلند واژه هــــای دل من
یک دفتر شعر ناب بودی گفتم
دل خسته شدیم و باغ را می جویم
درکوچه شب چراغ را می جویم
از درد وجدایی ها سرودیم اکنون
همباور بی سراغ را می جویم
اشگوفــــه دهد بهاره چشمانت
درخلوتِ مـــن ستاره چشمانت
دروسعت یک سرود پایان نشود
بیــــــت تر و استعاره چشمانت
دوبیتی ها
جفای بیشمارت میتوان گفت
خزانم، از بهارت می توان گفت
فقط از دفتر تلخ جدایی
سخن از انتظارت می توان گفت
نوای سار ها غم دارد امروز
سرودِ سرو ها کم دارد امروز
تو گویی بر لبان ِ پاک مردم
تبسم رنگ ماتم دارد امروز
نه غم می بالد اینجا نی ترانه
نه فریاد بلند عاشقانه
نمانده لحظهء سبز ِ به غیراز
طناب گردن وشلاق وشانه
تمام زنده گانی درد دیدیم
قیامت با نگاه سرد دیدیم
کسی آهی نگفت از دردهامان
فقط یک مشت از نامرد دیدیم
قیام وخون وخنجر دیده مردم
شهادت را مکرر دیده مردم
زبخت تیره مان فریاد فریاد
جفا ها از برادر دیده مردم
غریب وبیکس وبی سرنوشتم
من آن تبعیدی باغی بهشتم
هوای تازه میجوایم خدا یا
نگیرد ریشهء اینجا سرشتم
دوچشمت آفتاب و نور شعرم
لبت شیرین تراز انگور شعرم
خیالم از وجودت سبز سبز است
بیا ای آخرین وخشور شعرم!
زمستان باغ را جان می فشارد
گلوی سبز ِ گلدان می فشارد
نمیدانم چه خواهد شد بهاران
که آتش دست باران می فشارد
به م.ع.دانشور
صدايت معني سبز ترانه
غرورت آفتاب اين زمانه
تو رفتي ما واين درياي آتش
تورفتي خاطراتت جاودانه
دل من بی سری را می پسندد
زبان زرگری را می پسندد
دل من از سری بد ذوقیی خود
کلاه عسکری را می پسندد
دل من باز عاشق گشته امشب
برای دلبری دق گشته امشب
اگر غم را تو دندان می شماری
دل من مثل ساجق گشته امشب
دل من خسته گشته لال گشته
سر چاراهیی پامال گشته
دل من در پل چرخیی سینه
دچار حبس چندین سال گشته
دلم افغانیی آواره گشته
فلسطین گشته وبیچاره گشته
دل من مثل شهر خوب کابل
پراز ویرانیی خمپاره گشته
آنسوی دریا
گاه فصل از امید واز ترنم می شوم
گاه درپهنای دلتنگیی خود گم می شوم
اشک اشکم از جدایی ها واما ناگهان
می گشایم چشم هایم را تبسم می شوم
مادرم آنسوی دریا موج ِ اشک وانتظار
من زحجم ِ بیکسی اینجا تلاطم می شوم
گرنیابم راه رفتن سوی خانه حیف حیف
ماهیی بیتاب حوض ِ خشک مردم می شوم
نسل من
بازمی بینم همان یک خواب را
آسمان تار وبی مهتاب را
کفتر پندار من بی ذوق بود
برگزیده پهنهء مرداب را
گشته خالی ازصداقت آسمان
تا زمین کرده فرامش -آب را-
دربیان لحظه ها گم می کنم
فکرهای آبیی نایاب را
از کی گیرد پهلوان نسل من
کیفر جاندادن سهراب را
من نمی دانم چه تعبیرش کنم
باز می بینم همان یک خواب را
شگوفه
دل های بال بستهء مارا عبور کرد
پسکوچه های خستهء مارا عبور کرد
امید های جنگلیی باغ سبز گشت
ناژوی قد شکستهء مارا عبور کرد
شعری برای رستن برگ درخت خواند
باغ ِ به خون نشستهء مارا عبور کرد
پربار کردزمزمه های نگفته ام
حرف دل گسستهء ما را عبور کرد
امید باغ قامت جنگل هوای رود
دل های بال بستهء ما را عبور کرد
شگوفه
شگوفه پاسخ شلاق های سرمایست
شگوفه نام ونمادِ برای زیبایست
شگوفه قافیه شعر سبز باغستان
هوای جاریی پندار های نیمایست
شگوفه قاصد رنگین زبان فروردین
برای باغچه عنوان از شگوفایست
شگوفه ! زمزمه از صمیمیت سرکن
که درگذرگه من نغمه های تنهایست
به باغ سبز خیالات عاشقانه من
شگوفه معجزه از بلند بالایست
شگوفه
تویی زجنس درختان وهمتبار درخت
تویی نشانه پاکیزهء بهار ِ درخت
تمام قصه یک فصل دروجود تو بود
تویی به باغچهء سبز اعتبار درخت
تویی که رنگ دگر دربهار می ریزی
وگرنه نیست چنین سبز افتخار درخت
تویی که باغچه ها از ترانه لبریز اند
زبان زمزمه های یی برای سار درخت
هوای آمدنت معنی بهاران بود
ورفتن تو فراهم نمود دار درخت
اینجا هوا برای تنفس کمی کم است
لبخند ما نشانه صد ساله ماتم است
دیوی سپید وچاه شغاداست پیشرو
آیا میان رگ رگی ماخون رستم است؟
شاید طلسم خامشی ام بــــــاز بشکند
هرچند واژه های سرودم فقط غم است
گم کرده ایم واژهء نایاب عشق را
سرهای ما برابر وجدان ما خم است
تا یخ نبسته دست ودلم معترف شوم
اینجا برای بودن من چون جهنم است
بهانه
درد دردی که شانه می سوزد
در و دیوار لانه می سوزد
بال الهام باز می خشکد
سینهء پرترانه می سوزد
آب درمن سراب می گردد
برگ وبار وجوانه می سوزد
بس که درپشت عشق می پیچد
قامت تازیانه می سوزد
آی! رنگی زصبح می آید
برلب شب بهانه می سوزد
بال بال
چه عاشقانه شگفتیم، بی خیال شدیم
دراین دیار غریبانه پایمال شدیم
درخت كوچك ما انتظار باران داشت
زبخت سوخته لبريز خشك سال شديم
هواي زمزمه درما هنوز بود مگر
نگفته گفتني عاشقانه لال شديم
دراين ديار، نه ذوق سفر، نه ماندن بود
هنوز پر نگشاديم، بال بال شديم
حوض خشك
گاه فصل از اميد واز ترنم مي شوم
گاه درپهناي دلتنگيي خود گم مي شوم
اشك اشكم از جدايي هاواما ناگهان
مي گشايم چشمهايم را تبسم مي شوم
مادرم آنسوي دريا موج اشك وانتظار
من زحجم بيكسي اينجا تلاطم مي شوم
گرنيابم راه رفتن سوي خانه حيف حيف
ماهي بيتاب حوض خشك مردم مي شوم
به استاد باختری
از خراسانم
ندیده باغچه ها گرمیی حضور ترا
وآفتاب نداشت اندکی غرور ترا
ایا پیامبر میلادِ جنگل و باران
که اعتراف نکرده زمان ظهور ترا
مگر که طایفه ام از تبار خفاش است
چه گونه آه! تحمل نکرد نور ترا
من آن مسافر تاریخ از خراسانم
وخوب می شنوم درد ناصبور ترا
هنوز باد نگفته به گوش جنگل وباغ
تمام گفتنیی سبز آن سطور ترا
دگر که واژه برای تو من نمی یابم
خدا بهار دهد روزهای دور ترا
فرياد
تصوير نكٌاه تو هنوزم ياداست
درآتش خرمن خيالم باد است
اي دخترك ترانه هاي دل من
نام دكٌر سكوت من فريـاد است
رودبار
چشمان تو با سپيده هم پيوند است
آميزه اشك وانتظار چنداست
چشمان تو رود بار جاريي غزل
پاكيزه ترين ترانهء "اروند" است
ازچشمه نور
با زمزمه وترانه جاري شده يی
از چشمهء نور آبياري شده يی
از سنگ وستاره ودرخت و دريا
درباورمن تو يادگاري شده يی
خشم درمشت ها نمی گنجد
درسکوتم صــدا نمی گنجد
لحظه هایم فشرده می گردند
درتنــــــــم انزوا نمی گنجد
درد در رگ رگم شراره زده
دل دراین تنگنـــــا نمی گنجد
بال با بال باد بایــــــــــد رفت
درتن جـــــــــاده پا نمی گنجد
از حضـــــور درخت تا دریا
فصل ِ سبز ِ خـــــدا نمی گنجد
زخم ِ صد کاج درتنم روشن
خشم درمشت ها نمی گنجد